 |
پا تا به سر دلشوره ام (ادبي و بسيار زيبا ) |
|

پا تا به سر دلشورهام و سرآسيمگي و دلواپسي... امّا ته دلم يك اشتياق موهوم ناشناخته هم غنج ميرود. آتش به جان، همه جا را سرك ميكشم. زلالترين شبنم را از گونههاي گل سرخِ نميدانم كدام سيّاره برميگيرم؛ دو مشت خاك از بلندترين قلّهها برميدارم براي بلنداي شانههايت؛ طالع شدنِ آفتاب را در قنوتِ دستهايم آرام ميگشايم تا سپيده دمِ پيشانيت را رج بزند و پري وارهاي كه با آنهمه چشم ، آشفتگي و وسواسم را نگاه ميكند، قدري از گيسوي هزار و يك شبش را در بافهاي از نور ميپيچد و ميدهدم تا ابريشمترين گيسو از آنِ تو باشد... آخر او هم ميداند كه من همهي خندههايم را نذر كردهام تا تو همان باشي كه بايد باشي.
تمام خواب من... تمام مساحت شب، همين چهار قدم است كه از تو دور ميشوم؛ دور ميشوم و دلم هُرّي ميريزد. سرآسيمه از خواب ميپرم... گنگ و مبهم و گيجم و انگار آرزوهايم درد ميكنند. قلبم انگار در سينه جا نميشود. نفسهايم به شماره افتادهاند. يادم ميآيد كه تمام خندههايم را نذر كردهام؛ نذر كردهام تا تو همان باشي كه بايد باشي... آرام مي گيرم و بر ميگردم به فردايي كه قرار است چشمهاي تو در آن متولّد شوند.
ميترا سهيل - راز زندگي
کلمات کليدي : نوشته هاي ادبي دلشوره و دلواپسي نوشته هاي زيبا زيباترين قطعه قطعه ادبي سر مقاله
|
|
ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 8 آذر ماه ، 1388 توسط omidgs  |
| |
 |
| امتیاز دهی به مطلب |
 |
|
|
|
|
 |
| اشتراک گذاري مطلب |
 |
|
|
|
|
 |
| انتخاب ها |
 |
|
|
|
|
|